نوشتنی زیاده
اما نه دل و دماغش هست، نه انگیزه ای...اگه گفتنی ها رو بگی خفه خواهی شد و نگی هم که بغض خفه ات میکنه...جامعه خودم رو با مرغ و خروسهای حیاط مقایسه میکنم...وقتی صدای خروسها آزار دهنده شد، یک روز با شهلا خانم همسایه
خوبمون و اوستاهایی که حقوق بگیر ما بودن همدست شدیم و همشونو سر بریدیم. صدای فریاد خروسها همه محل رو برداشته بود اما خوب کسی دخالت نمیکرد چون ما مالک خروسها بودیم...سهم اوستاها و همسایه رو هم بهشون داده بودیم و با خیال راحت و بدون مزاحمت خروسهای سرکش و پر سر و صدا رو کشتیم...موندن چند تا مرغ که هر روز تخم میکردن و صدا ازشون در نمیومد و یک خروس که دستی و جلد ما بود....یک مدت که گذشت دیگه حتی کسی اون هفتاد تا خروس قشنگ خوش صدا رو هم یادش نمیومد...اون خروس اهلی و مرغهای تخم گذار هم یک سالی به ما خدمت کردن و کلی جوجه پس انداختن و جوجه هاشون خیلی جوان بودن که احساس خطر کردیم که از بیماری که توی محل اومده بود تلف بشن....این بار دیگه جوجه ها کوچکتر و کمتر از اونی بودن که کمک و خدم و حشم زیادی لازم باشه...منیژه یک بعد از ظهر اومد و همه رو سر برید و پاک کرد و گذاشت توی فریزر...جوجه های خیلی کوچک، مرغها و اون خروس خدمتگذار رو هم کشتیم که یک وقت در صورت بیمار شدنشون بهمون ضرر نرسه....بخاطر منافع خودمون همشونو کشتیم...بی رحمانه...دیگه عادت کردیم مرغ و خروسهای حیاط رو سلاخی کنیم...منافع اینطوریه دیگه....چه بی پناهیم ما مرغ و خروسهای حیاط....حیاطی با در بسته و دیوارهای بلند و دوربینهای شنود دار...و تازه اگر از مرغدانی بزنی بیرون طعمه سگهای وحشی حیاط میشی...آخه اونها هم یادگرفتن اینطوری خوش خدمتی کنن... روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...
ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 116
تاريخ: شنبه
12 آذر
1401 ساعت: 18:46